تبليغاتX
حرف هایی برای خدا

Yeah yeah, yeah yeah, yeah yeah

Cheers to the freaking weekend
I drink to that, yeah yeah
Oh let the Jameson sink in
I drink to that, yeah yeah
Don’t let the bastards get you down
Turn it around with another round
There’s a party at the bar everybody put your glasses up and
I drink to that, I drink to that, I drink to that
(Yeah yeah yeah yeah yeah yeah yeah yeah yeah yeah)

امتحانا هم تموم شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 17:16  توسط من  | 

به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی،گاه اقبالی بزرگ است.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:7  توسط من  | 

می دانستم هر چه بگویم خواهند خندید !
هیچ نگفتم...
با این وجود آن ها باز هم خندیدند...!
                                      " حسین پناهی"
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:43  توسط من  | 

این تقصیر من نیست که اصلن حوصله ندارم ... یا اینکه هروقت حوصله ندارم دلم می خواد بنویسم ...یا این که بعضی اوقات دلم می خواد بنویسم و اصلا نمی دونم چی می خوام بنویسم ... مث دیشب که ساعت ۹ شب تازه جزوه دوم بودم و اصلا نمیتونستم تمرکز کنم و یه کاغذ برداشتم و کلی چرت و پرت نوشتم و بعد خوندنم اومد ... بگذریم از این که به همون سرعتی که اومد رفت و من امروز امتحانمو خیلی خراب کردم ... صبح یه ۱۰ دقیقه ای هم دیر رسیدم سر امتحانم که باعث شد اصلا تمرکز نداشته باشم و به جای فکر کردن به جواب سوالا فقط بخوام برگمو سیاه کنم و همه چی بدتر شه ... این ترم برای همه امتحانام بابا منو برده رسونده و برگردونده ... ازش انتظار نداشتم اصلا ..من خودم عمرا حال داشته باشم همچین کاری برا بچه ام بکنم (البته احتمالا بعدا حسش میاد) ... منم برا همین کلی باهاش خوب شدم و یه روابط عاشق و معشوقی بینمون برقرار شده که نگو ... با هم حرف می زنیم !

الآن مثلا دارم بعد امتحان خیلی سنگینم که فقط رسیدم ۹ تا جزوه از ۱۷ تا بخونم و افتادنم حتمیه استراحت می کنم ... بعد عمری رفتم فی س بوک و خبر خاصی نبود دراومدم ... تلویزیون هیچی نداره هرچی آهنگ غم و غصه ایه داره نشون میده کانال ۴ ام گیر داده به این رپ های سیاه پوستی ... تی وی پرشیا داره یه برنامه میسازه می گه زندگی هیچکدوم از آدما سناریو نداره (یا یه چیزی تو همین مایه ها) یه لحظه احساس کردم دلم می خواد برم به مجریش بگم زندگی خیلی از آدما از نقطه اول تا نقطه آخرش همه چیش مشخص شده ...الآن مامان اومده بود عكس عروسي دوستم كه كاناداست رو بهش نشون دادم و مجبور شدم سه ساعت به يه سخنراني هميشگي در باب اين كه اگه كيس خوبي اومد بايد راه بدي بياد خونه و همه رو نبايد الكي رد كرد گوش بدم ... بهونه مامانم اينه كه جوونا بايد با جوونا زندگي كنن ... آخرش همين گفتم خب يه خونه مجردي براي من و خواهرم بگيره گذاشت رفت ... ميگم چرا پسرت مجردي زندگي ميكنه پس ... ميگه اون فرق داره يه بار عروسي كرده زنشو طلاق داده ... يعني منم بايد يه بار مطلقه بشم تا برام خونه مجردي بگيرن ؟؟! ... مي گه بابا امروز كه دم دانشگاه ما تو ماشين بوده گفته اين همه دانشجو رو ببين هيچكدوم به اندازه بچه هاي من خوشگل نيستن ، پس چرا بچه هاي من تنهان ؟ از بابا تعريفه خيلي بعيد بود .. نميدونم چرا تو روي آدم از اين حرفا نمي زنه !...مامانم گفته بچه هاي ما قيافه هاشون خوبه اخلاقشون خرابه l: دستت درد نكنه مامان

 اه این یارو تو تی وی چقدر ناله می کنه ... ولی بازم ۱۰۰ رحمت به اینا ... خداروشکر ما تلویزیون ایران رو تو اتاق خودمون نمیگیریم یه بار تو اتاق هال داشتم تی وی ایران می دیدم اولش تو یه سریاله پیمان مرد ..بعد تو سریال بعدی مائودور مرد ..تو بعدی سرهنگ !! من نمی دونم چرا وقتی دارم تو اتاق خودم درس می خونم از تو اتاق هال که کنترل تلویزیونش معمولا دست باباست یا صدای اندی میاد یا کامران هومن اما وقتی خودمم جلوی تلویزیونم همیشه داریم آخوند سه بعدی می بینیم !! خدا رو شکر این شبکه های آیفیلم و نمایش و اینا اومدن حداقل از کانالای عادی بهترن

گوشیم چند وقته خفن قات زده و خیلی وقته در دست تعمیره ... آخرشم فکر نکنم آقاهه بتونه درستش کنه ... چند وقته رو آوردم به گوشی ان۷۱ قدیمی خودم ... خیلی خوب باهاش کنار میام اصلا گالاکسیمو کلن فراموش کردم ...اون موقع ها خیلی نیاز به یه گوشی مدل بالا رو احساس میکردم اما الآن انگار اشباع شدم ...حالا به جای آواتار ، برگر راش بازی کنم ... اصلا بذار مردم فکر کنن گوشی اصلیم همین گوشی قدیمی با وفامه . اگه بخوام چیزی بخرم احتمالا یه لپ تاپ جدید یا یه آی پد می خرم (هر چند گالاکسی اس ۲ هم خیلی تحریک کنندست ) الآن که کلن گوشیم خاموشه و خیلی احساس آرامش می کنم . بعضی اوقات دلم می خواست هنوز موبایل اختراع نشده بود و تو همون دوران قدیم بودیم که به جای اس ام اس زنگ می زدیم و حال همو می پرسیدیم ... کلا آرامش آدم خیلی بیشتر بود ...بدون استرس دائمي چك كردن ميس كال ها و اس ام اس ها ... يا خونه بودي يا نبودي و برات پيغام ميذاشتن ...

من چرا با اینکه دیشب ۱ ساعت خوابیدم اصلا خوابم نمیاد؟ حالا اگه الآن امتحان داشتم غش کرده بودم خوابیده بودم. پریو رو که خراب کردیم ببینیم جراحی رو چی کار می کنیم !

من دلشکسته با این قلب خسته دلم تنگته ه ه ه ه ه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 19:58  توسط من  | 

ترم یک که بودم ، ترم خیلی سختی داشتیم ... اون موقع همه ترم بالایی ها میگفتن ترم های فرد دانشکده ما همه اش سخته : ... ترم یک و سه و پنج و نه ...ترم یک که سخت بود ...ترم سه رو که واحداشو جابجا کردن و گلابی شد و جاش ترم چهار سخت شد ... ترم پنج پدرمون دراومد ... حالا رسیدیم به ترم نه !

ترم نه تا همین چند وقت پیش ترم آسونی بود ... نه درس می خوندیم نه کاری می کردیم ... کارای عملی هم داشت به روونی انجام می شد ... بخش پروتز متحرک و ثابتم کار هر سه تا مریضم تموم شد ... ترمیمی بیش تر از اون قدری که باید ، مریض گرفتم ... برای اندو برنامه ریزی کرده بودم و سر وقت تموم میشد ....

حالا ترم نه شده یه کابوس ... هرچی برای بخشام برنامه ریزی می کنم به نتیجه نمی رسه ... با این وقت کم وایمیستیم تو بخش و مریض نمیاد ! ... این چند تا تعطیلی دوشنبه - سه شنبه حسابی برنامه هامو خراب کرد ...تازه فهمیدم ریکوارمنت های بخش اطفالم از همه کمتره و اگه همین روزا یه مریض حسابی نگیرم می افتم ! ... هنوز امتحان ترمیمی ندادم !  هر روز که میریم دانشکده تو چند تا بخش هستیم ... البته من یادمه هفته های آخر ترم هشت هم همینطوری بود و هر روز تو چند تا بخش بودیم اما اون موقع حداقل مریض هامون مشخص بودن و می شد برنامه ریزی کرد ... خیلی بده

از سه شنبه هفته دیگه امتحان داریم و تا چهارشنبه هفته دیگه کلاس داریم ...امتحان روز سه شنبه مونم مال همون درسیه که چهارشنبه بعد از ظهر داریم ... فقط آموزش دانشکده ماست که می تونه این طوری برنامه ریزی کنه ... من فکر می کردم فقط ترم ما چون درساش خیلی زیاده این طوریه دیدم که نه ! همه ورودی ها برنامه امتحاناشون همینه ... درسامونم خیلی زیاد و سخته ... من هم که از اول ترم تا الآن هیچ کدومشونو نگاه هم نکردم ! حتی اونایی که امتحان داشتیمو ... نمیدونم چرا این ترم اصلن حس درس خوندن نبود ... خیلی امتحانامو نخونده رفتم سر جلسه ...

خلاصه این که حسابی روزهای سختی در پیش داریم و پر از استرس ... اعصابمم حساس شده و به همه می پرم و با همه دعوا می کنم . کاری نمیشه کرد ، تحمل می کنیم و تحملمان باید کرد ! به قول کوروش کبیر :

" روزهای سخت ، بهایی است که باید برای سرافرازی پرداخت کرد "

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:53  توسط من  | 

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

 قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 22:58  توسط من  | 

یه عکس از ورودی دانشکده که صبح دیروز گرفته شده

به ضخامت برفی که روی اون مجسمه دندون نشسته توجه کنید !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 23:50  توسط من  | 

یه داستان جدید پیدا کردم که اصلا نمی دونم نویسنده اش کیه ... اصلن نمیدونم از بچه های ژورنالمون هست یانه ... اسمشم حتی هنوز درست حفظ نکردم : n.b.s.b ؟ n.s.b.s ؟ ... معني اسمشم حتي نميدونم ! همينجوري تو scribd پيداش كردم ... اما اونقدر قشنگ نوشته كه شبا تا ساعت 3 بيدار نگهم ميداره ... آخرشم با فكر اين كه فردا صبح كه خواستم بيدار شم به خودم فحش مي دم و يه هفته ست دارم هر روز دير ميرم سر كلاس و ... خودمو راضي مي كنم گوشيمو كنار بذارم . الآن حدودا تو دو-سه روز 180 صفحه اش رو خوندم و فقط 30 صفحه اي مونده از اين 180 صفحه ،100 صفحه اش رو فقط ديروز خوندم كه باعث شد بازم تا حدوداي 3 بيدار باشم و صبح كه از خواب پا شدم بدو بدو كنان خودمو برسونم دانشگاه ... برفم ميومد كه خيلي بهانه خوبي بود براي اين كه استاد راضي بشه و تو كلاس راهت بده ...

دم دانشگاه كه رسيدم ديدم كلي آدم وايستادن دم دانشگاه ... در اصلي دانشگاه كه وقت برف و بارون باز مي كنن تا بچه ها مجبور نباشن از ورودي ها رد شن (و بيشتر براي اين كه خانم هاي حراستي و آقايون نگهبان سردشون نشه ) هم بسته بود ... با تعجب به درهاي  "ورودي" نگاه كردم و ديدم اونا هم بسته ان... ديدم چند نفري از تعطيلي حرف مي زنن و بعلهه نگهبان اومده بود و ميگفت دانشگاه تعطيله ... جالب اينجا بود كه ماشين استادي كه چهارشنبه صبح هفته پيش باهاش كلاس داشتيم (دكتر الف ) هم جلوي همون در بسته وايستاده بود و منتظر بود كه ببينه تكليف چيه و دانشگاه بازه يا بسته ... دكتر (صاد) استاد راديولو‍ژي هم تو ماشينش بود ... آقاي (ت) تكنسين مشهور پروتز دانشكده هم همون دور و بر بود ... بچه ها دسته دسته مي رفتن از نگهباني ميپرسيدن كه آقا حتما دانشكده بسته است ؟ اونم مي گفت بله و برق كل دانشگاه قطعه ... بعضي ها بازم اصرار داشتن برن تو و بعضيا برميگشتن ... نگهبانه عصباني شده بود كه بابا برقا قطعه ... اگه مشكلي براي شما پيش بياد مسئوليتش با منه ... و كلي حرص مي خورد كه اينا ديگه چه جور دانشجوهايي هستن كه وقتي بهشون ميگي تعطيله هم بازم مي خوان برن دانشگاه ... دم دانشگاه به جز من و يكي  از بچه هاي ترم بالايي كه كلاس صبحمونو با هم داشتيم كس ديگه اي نبود ... ما هم چون استادمون جلومون تو ماشينش نشسته بود خيالمون راحت بود و همونجا وايستاده بوديم ببينيم چي پيش مياد ... آقاي (ت) يه سر رفت تو دانشكده و اومد گفت كه برق نيست و همه جا تاريكه ... اما از اونجايي كه هيچ كدوم بچه هاي ما بيرون نبودن من تصميم گرفتم اول با چند تا از دوستام هماهنگ كنم ... به اولي كه زنگ زدم برنداشت ... دومي كه زنگ زدم هم برنداشت اما sms داد كه بيا كلاس 202 ... با خودم گفتم يعني كلاس 202 چه خبره ؟ همون ترم بالايي گفت كه حتما بچه ها جمع شدن و بزن برقص دارن !!... آخرش تصميم گرفتيم براي ارضاي كنجكاوي و مطمئن شدن از قضايا با وجود مخالفت هاي نگهباني يه سر بريم تو دانشكده رو هم ببينيم ... دانشكده تاريك تاريك بود ... بچه ها تو لابي تو تاريكي جمع شده بودن و اصلا نميشد تشخيص داد كه كي هستند ! اما لامپ هاي راهروي كلاسا كاملا روشن بود ... مسئول امور كلاس ها تو راهرو قدم مي زد و گفت كه بچه ها امروز تعطيله ... با خوشحالي رفتم ببينم تو كلاس 202 چه خبره ... در كلاسو كه باز كردم نمي تونستم چيزي كه چشمام مي ديد رو باور كنم ! همه بچه ها خيلي منظم سر كلاس  نشسته بودن و به درس گوش مي كردن ! به استاد كه نگاه كردم ديدم دكتر (ف) اومده سر كلاس !! با بهت يه جا پيدا كردم و نشستم ... چند دقيقه بعد مسئول امور كلاس ها در كلاسو باز كرد كه بگه تعطيله ، ديد استاد داره درس ميده و همه مجذوب درسن ! خودشم مبهوت شد و گفت بچه ها ! اين كلاس كه تموم شد مي تونيد بريد خونه ! يعني بچه هاي كلاس ما عالين !

جاتون خالي كلاس كه تموم شد همه رفتيم جلو محوطه دانشكده و يه برف بازي حسابي كرديم ... كلي هم عكس گرفتيم ... كلي خوش گذشت ... بعضيا بعدش رفتن پارك بالاي دانشگاه ... يه سريم  رفتن توچال ... من اومدم خونه (البته از برنامه توچال چون متوجه زنگ خوردن گوشيم نشدم دير خبردار شدم وگرنه حتمن مي رفتم )

پ.ن.1: آقاي همكلاسي محترم ... حيف كه ميدونم پسر خوبي هستي وگرنه حالتو ميگرفتم ... ميشه وقتي داري از برف فيلم برداري ميكني دوربين گوشيتو به جاي اينكه فقط طرف من بگيري يه ذره بچرخوني تا از صحنه هاي متنوع تري فيلم برداري كني ؟ خداييش هروقت يه گلوله به من مي خورد و سرمو برميگردوندم تو كادر دوربينت بودم !

پ.ن.2 : چرا تو ولايت ما برف رو زمينا ننشسته ؟ اصلن از محدوده دانشگاه كه خارج شدم و تا آزادي اومدم كه اتوبوس سوار شم و بيام خونه هم هيچ خبري از برف نبود ... انگار نه انگار كه ما چند دقيقه پيش داشتيم گلوله برفي پرت مي كرديم و تو فكر ساختن آدم برفي بوديم !

پ.ن.3 : ديدين ؟ ديدين ؟ ديدين ؟ ديدين دانشگاه تعطيل شد ؟ ديدين احساس من اشتباه نمي كنه ؟ ديدين تفكر آرزومندانه چقدر به درد مي خوره ؟ حالا باز منو دست كم بگيرين و بگين دانشگاه كه تعطيل نميشه ه ه ه ، اون ترم يك بوووود ... بازم به فرم عينكي كه من ميخرم بخندين و بعد بيايين ازم آدرس محل خريدشو بگيرين ...

پ.ن.4: يعني ميشه شنبه هم تعطيل باشه ؟ ... يعني ميشه امتحان هفته ديگه كنسل بشه ؟؟

پ.ن.5 : اون عكس برف هاي دو پست پيش بود، الآن برفاش دقيقا دو برابر شده !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 21:29  توسط من  | 

[.....

.

.

.

.

.

.

... . ]

پ.ن : گاهي آدم حرف كه ندارد نمي نويسد ... گاهي آنقدر حرف دارد كه نمي تواند بنويسد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 18:4  توسط من  | 





خدایا ! آبانه ها... خواستم یه یادآوری بهت بکنم ... گفتم شاید تقویمتو جایی گم کردی ... شایدم انقدر درگیر مشکلات این موجوداتت شدی که حساب روز و ماه از دستت در رفته ...آبانه ...هفده آبان هزار و سیصد و نود ...

چه برفیههههههههههههه ... از اون برفایی هم هست که جون می ده برا برف بازی... ... وسط آبان برف بازی نکرده بودیم که کردیم (البته قراره بکنیم)...

امروز بعد از دانشگاه با دوستم رفته بودیم سوپراستار برای ناهار ... کلی از کارمنداش ریخته بودن تو محوطه بیرونش و بازی می کردن و عکس می گرفتن ... کلی دلم خواست منم برم روی اون سرسره هه و هی گلوله پرت کنم و جیغ بزنیم ... یه عکسم نگرفتیم حتی ):

از سر نیایش که می خواستم بیام بالا با همون قدم اول سر خوردم و خودم رو به زور کنترل کردم که زمین نخورم ... قدم بعدی هم همون بود ... بعدیم همون ... کلا در نقش یه اسکیمو بودم که داره اسکی میکنه ... همینطور که به کفش هام حرف های رنگی می زدم یه نگاه به بقیه کردم و دیدم هر کی از رو به روم میادم داره سر می خوره ... که ایراد از کفش های ما نیست و از پوشش پیاده روئه ... آقای شهردار میشه تا قبل از این که سر ما ( و ایضا دندونای ما ) بشکنه یه فکری به حال پیاده روهات بکنی ؟ ... کلی طول کشید تا بالاخره این سربالایی رو اومدم بس که پنگوئن وارانه راه می رفتم ...

روز اول بخش اندو رفتیم تو بخش و به استاد گفتیم استاد ما ریکوارمنت هامون رو تحویل ندادیم میتونیم بیاییم تو بخش ؟ گفت حالا که مریض نیست اصلا ! گفتیم استاد چرا هست . گفت خب بیایید دندونای یه کاناله و دو کاناله هاتون رو کار کنید ... اومدیم پیش منشی می بینیم مریض نیست ! بالاخره بی خیال شدیم رفتیم فانتوم ریکوارمنت هامون رو تکمیل کنیم ... دوباره رفتم تو بخش وسیله بگیرم منشی اومده میگه بیا این مریضو بگیر ... راستش کلا تو هوای کار رو مریض نبودم و گفتم نمیخوام و بهونه آوردم که ریکوارمنتام تموم نشده ... یه ذره عذاب وجدان گرفتم که کار مریضه مونده ...آخه دندون 2 پایینم بود که خیلی کم گیر میاد ... اما چی کنم ...قسمت نبود !

آخر کارم برق کل دانشکده رفت ! حتی نتونستم عکس آخر و بعد از پرکردن دندونمو بگیرم ! جمع کردم اومدم ...

آخ یعنی میشه این برف انقدر بیاد و بیاد که دانشگاه ها تعطیل شه ؟! (یاد وقتی که ترم یک بودیم به خیر ) من انقدر این تفکر آرزومندانه ( همون wishful thinking خودمون ) رو ادامه می دم که به حقیقت تبدیل شه ... حالا هی به من بخندین ... می بینین !
پ.ن : چرا من این همه کاپوچینو دارم ، اما یه دونه هم هات چاکلت ندارم ؟ ):
دلم هوس کیک شکلاتی های سوپراستارو کرده
بعدا نوشت : بلاگفا ! دیدی از رو بردمت ؟؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 0:43  توسط من  | 

دو تا موجود هستند که دشمن منند... یکی بلاگفاست که هر وقت من بعد عمری حوصله ام و حرفم اومده و چیزی نوشتم انقدر صبر کرده تا متنو کامل نوشتم و بعد قات زده و پاکش کرده ... یکی هم آمالگامه که کلن از من دوری می کنه و هر وقت میرم تو بخش ترمیمی case کامپوزیت بهم میخوره و این میشه که من که ترم 9 ام تو کل دوران دانشجوییم 3 تا آمالگام بیشتر کار نکردم !

همه جا ساکته ... خیلی ساکت ... هم اتاقیم تازه از ناهارش با دوست پسرش برگشته ... اون یکی هم رفته خونه ... من چرا نرفتم ؟ نمیدونم ... اگه دیروز شک داشتم که می رفتم بهتر بود یا نه الان دیگه کاملا پشیمونم ... یکی از دلایلش می تونه امتحانی باشه که هفته بعد داریم ... که مثلا اگه برم خونه درس نمی خونم ... حالا یکی به من بگه مگه الآن که من موندم خوابگاه درس خوندم ؟!  آخه خدا ، تو که این همه عید برای خودت تولید کردی حداقل مینداختیشون شنبه ای ، چهارشنبه ای ... نه این که همشون دوشنبه سه شنبه باشن که به درد نمیخورن و اتفاقا آدمم بخش اندو داره و همینجوریشم وقت نداره ...

دو روز اول بخش ترمیمی از اونی که فکر می کردم خیلی بهتر بود ... روز اول زود رفتم و نشستم سر یونیت های یه استادی که خیلی خوبه و حسابی به آدم یاد میده ... یه ترمیم آمالگام کلاس II مزیال هفت بالا گیرم اومد که خیلی هم نزدیک پالپ بود و احتمال اکسپوزش خیلی بالا بود ... سخت بود اما آخرش که تموم شد استادم اومد بالای سرم و تا یه ساعت هی بهم گفت آفرین ... آفرین ... دستت درد نکنه استاد ... حسابی خستگیم دراومد ...

روز دوم اما گرفتم دهن یه مریضه رو کلن سرویس کردم ... 4 تا ترمیم کامپوزیت ... هرکدومم مجبور بودم جدا ایزوله کنم و کار کنم ... 4-5 تا پک رول پنبه مصرف شد ... برا مریضه هم توضیح دادم که می خوام این دندوناتو کار کنم ... آخر کار که به منشی بخش گفتم دندون اضافه کار کردم و مریض باید هزینه اضافیشو بپردازه مریضه میگه نه خیر دو تا دندون بود ! می خواستم بگم آدم حسابی ندیدی من اینقدر دویدم و کارت تا 12 و نیم طول کشید ؟ آخرشم اومده بود تو بخش و هی میچرخید ... رفتم بهش میگم کار داری ؟ میگه نه ! بعد رفت و به استادم یه چیزی گفت ... من که نشنیدم چی گفت اما فکر کنم پرسید که چند تا دندون بوده ! مثلا با خودش فکر کرده من با منشی ساخت و پاخت کردیم و پول اضافه می گیریم بره تو جیب خودمون ؟؟!! مریضه یه ترمیم قدیمی هم داشت که نصفش ریخته بود و باید براش درست می کردم ...یه سوند انداختم زیر بقیه ترمیمه و از جا بلند شد ... یه تزریق براش زدم که زبونش و لبش بی حس شده بود اما دندونش بی حس نمیشد ... رفتم استادو آوردم که من می خوام این دندونو کار کنم بی حس نمیشه ... می گه تو که همه کار رو کردی ! می گم استاد من این ترمیمو با سوند خارج کردم ! می گه ولش کن همین خوبه با کامپوزیت پرش کن !

فردا اندو دارم ... اما فکر کنم نذارن بریم تو بخش ! مث این که گفتن تا کار اندویی که باید رو دندون کشیده شده تو فانتوم انجام بدیم رو تحویل ندیم نمیذارن کار کنیم !  بهتر ... هرچه دیرتر بریم اندو بهتر ...


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 19:2  توسط من  | 

خوابم میاد ... رو تختم نشستم و خم شدم جلوی میز یونجام که لپ تاپم روشه و با گوشیم دارم پست مینویسم...دقیقا از همون لحظه هاییه که اگه خواهرم اینجا بود با عصبانیت میگفت پشتتو صاف کن ...لپ تاپم این روزا خفن گازوییلی شده... گوشیم ازون بدتر ... فردا با رییس دانشکده سابقمون کلاس داریم ... همونی که روانی بود و به همه سر پوشش گیر میداد ... انقدر فکر کردم راجب اینکه چی بپوشم که اگه این همه فکر رو راجب موضوع پایان نامه ام کرده بودم تا الآن از پروپوزالشم دفاع کرده بودم ! ... فردا روز اول کورس جدیده ... یعنی از فردا بخش هامون عوض میشه ... استرس دارم کلیییییی.... این کورس پروتز ثابت و کامل داشتیم ... کورس دیگه اندو و ترمیمی ... پروتز خیلی خوب بود ... اکثر اوقاتم کار آدم تو لابراتواره و منتظری که آماده بشه و بیکاری ... مریض کاملم کارش تموم شد و فقط یه بار باید بیاد ببینم مشکلی نداشته باشه ... مریض ثابت اولم recallاش رو هم اومد و رسما از هم خدافظی کردیم ... مریض دوم ثابتم اما تحویل کارش مونده ... موندم تو کورس شلوغ بعدی چه جوری بگم بیاد کارشو بدم... فردا ترمیمی داریم ...نمیدونم چرا کلا از ترمیمی بدم میاد ... استاداشم یه حورایی نچسبن ...ترم هفت هم که ترمیمی 2 رو داشتیم انقدر مریض نبود که هیچی یاد نگرفتیم ... اندو رو اما ترم قبل دوست داشتم ... استادای خیلی خوبی داره که کلن درک میکنن داری چه جونی میکنی ... نرس های خیلی باحالی هم داره که کلی بهت انرژی میدن ... مدام هم تو بخش آهنگ میذارن و یا رادیو روشن میکنن که کلی از خستگیت کم میکنه ... اما میگن اندوی این ترم با ترم قبل کلی فرق داره و حسابی حالت جا میاد ... بچه های کورس قبل میگفتن ما شیرینی میدیم اگه این کورسمون تموم شه ! ...میترسم ... بدترین قسمت اندو هم اون وقتیه که مریض رو با اون رابردمی که براش بستی بلند میکنی تا ببری و از دندونش عکس بگیری ... دهنش همینطور باز ... آب دهنش روون ... بعد تو با هفتصد تا دستکش و کاور که به عنوان کنترل عفونتن باید فیلمو بذاری تو دهنش ... حالا با هزار بدبختی میری فیلمو میگیری و میبینی 1 میلیمتری نوک دندون نیفتاده ... حالا باید دوباره همه این قضایا رو تکرار کنی !... چه جونی میگیره اندو !...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 2:30  توسط من  | 

طفلی به نام شادی… دیریست گم شده است

با چشم‌های روشن براق...


با گیسویی بلند… به... بالای آرزو

هر کس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

                                     شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 22:16  توسط من  | 

یکی از بدترین چیزای دنیا اینه که بعد عمری که حست اومده تو وبلاگت چیزی بنویسی کل نوشته هات بپره

میریم تا دوباره حسمون بیاد .

پ.ن: امروز تمام بعدازظهر و شب رو داشتم برنامه ریزی می کردم که فردا که کار مریضمو میدم لابراتوار و بیکارم کار کدوم مریض دیگه ام رو انجام بدم و اینکه میرسم تموم کنم یا نه !

به هرکدوم زنگ زدم گفتن ما نمیاییم

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 23:18  توسط من  | 

تق تق تق ...

ببخشید به من گفتن بیام اینجا تو اتاق شما ! شما جای خالی دارین دیگه ؟

تق تق تق ...

ببخشید ما وسایلمونو تابستون گذاشته بودیم تو اتاق شما اومدیم ببریمشون(بعد سه هفته) ... اا چرا جمعشون کردین ؟ ما که گفته بودیم دست نزنید ؟!

تق تق تق ...

سلام منم اومدم تو اتاق شما ! اا دو هفته دیگه خالی  میشه ؟

تق تق تق ...

معاونت به من گفته برو تو این اتاق وسایل اونی که هست رو بردار بذار یه گوشه وسایل خودتو بذار !

این بار بدون تق تق تق در باز می شود و ۳-۴ نفر وارد می شوند ... شروع می کنند به بحث کردن با هم ... :ببین من در این حد می تونم جا خالی کنم برای تو ... نه وسایل من زیادتر از این حده ... آخه هم اتاقی قبلیم گفته اگه من وسایلمو جمع نکنم وسایل منو میریزه تو سطل آشغال

صدای پیج بلند می شود : محوطه حجاب ... محوطه تا اطلاع ثانوی حجاب ...

چشم هایم قرمز شده اند و سرم درد می کند ... نمی دانم از کم خوابی دیشب و نخوابیدن بعد از ظهر است یا از آن سرماخوردگی لعنتی که تمام آخر هفته گذشته و تعطیلاتم مرا در رختخوابم خواباند و شاید هم تقصیر لنزهایم باشد ( این آخری را در دل دعا می کنم که درست نباشد ) ... سر و صدا که می آید فشاری را که نورون های مغزم به هم وارد می کنند تا خودشان را به زور در جمجمه ام جا کنند را احساس می کنم ... بچه ها با پاشنه های بلند در راهرو ها قدم می زنند ... صدای قهقهه بلند است ...  یکی می آید توی اتاق و در را نمی بندد ... هوا سرد می شود ... یک هم اتاقیم دارد وسایلش را جمع و جور می کند که یکی دیگر بیاید وسایلش را کنار آن ها جا بدهد ... تصور چهار نفر و وسایلشان در نه متر جا را حتی نمی توانم در ذهنم جای دهم ...

دلم تنگ شده برای یک گوشه تنهایی ... برای یک لحظه سکوت ... کمی تاریکی ... کمی خلا ... بین هزار نفر دیگر که با آن ها زندگی می کنم این خواسته های کوچک گاهی آنقدر دور می شوند که آرزو می شوند ... نمی دانم چرا در ذهن همه زیاده خواه می شوم ... زیادی حساس ... باید تحمل کنم ... می گذرد ... این که چیزی نیست ...

می دانم که این چیزی نیست ...می دانم در برابر خیلی های دیگر این ها چیزی نیست ... اما هر کس بالاخره یک جوری است ... یک چیزهایی در زندگی اش اهمیت دارد ... یک چیزهایی را می خواهد ...یک کسی است ... شاید همین خواستن لحظه ای تنهایی بود که مرا با قولی که از قبل گرفته بودم به دانشگاهی در شهری دیگر کشانید ... قولی که به راحتی فراموش شد و مرا در جایی رها کرد که مجبورم لحظه هایم را با غریبه های دیگر در دخمه ای کوچک تقسیم کنم ...

دلم تنگ شده برای چهاردیواری که حداقل اختیار ورود و خروج درهایش را داشته باشم ...

استاد در کلاس درس می دهد ... می گوید سلامت یعنی توانایی تطبیق موجود زنده با محیط اطرافش و من می اندیشم که با این اوصاف چقدر بیمارم ... این سال پنجم است ... من استانداردهایم را دوست دارم ... می خواهمشان ... تغییری در کار نخواهد بود ...و می دانم اوصاف همین خواهد بود تا وقتی که خودم آن ها را برای خودم بسازم ...   

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 21:14  توسط من  |